سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها
خفن سرا
فرستاده تو میزان خرد تو را رساند و نامه‏ات رساتر چیزى است که از سوى تو سخن راند . [نهج البلاغه]
امروز: یکشنبه 31 اردیبهشت 91
   1   2   3   4   5   >>   >

تأیید "تکیه‌گاه فتنه بودن هاشمی"/ فرار مهدی و آشوبگری فائزه شبیه رفتارهای منافقین است یا اعتراض دلسوزان انقلاب؟

 


آقای اکبر هاشمی رفسنجانی در اظهاراتی که روز گذشته از وی منتشر شد و مورد استقبال ویژه رسانه‌های ضدانقلاب و جریان فتنه قرار گرفت، هم بر مواضع قبلی و نادرست خود اصرار کرد و هم در مقابل اعتراض‌های دلسوزان انقلاب به رفتار فرزندانش در جریان فتنه سال گذشته گفت به این رفتارها عادت کرده و آن‌ها را با اقداامات منافقین در اول انقلاب مشابه سازی کرد.

 

به گزارش رجانیوز، هاشمی در این بخش از اظهاراتش گفت «این فضا برای من موضوع تازه‌ای نیست و همواره به دلایل مختلف با آن روبه‌رو بوده‌ام. در ابتدای انقلاب از سوی سازمان منافقین [مجاهدین خلق] سپس از سوی دشمنان خارجی، در دوران ریاست جمهوری از سوی جناح راست افراطی و پس از آن از سوی جناح چپ افراطی و امروز نیز از سوی گروهی که اهداف‌شان برای من مشخص است.»

 

آقای هاشمی در حالی اصرار دارد که انگ منافقین، راست و چپ افراطی را به منتقدان رفتارهای غیرقانونی و فتنه‌گرانه برخی اعضای خانواده‌اش بزند که مهدی پسر

مهدی قلدر هاشمی

 او از طراحان اصلی دروغ بزرگ تقلب در انتخابات بود و از مرداد ماه سال گذشته به بهانه‌های متعددی از جمله سرکشی واحدهای دانشگاه آزاد و ادامه تحصیل از ایران خارج شده و علی‌رغم احضارهای قضایی برای بازگشت به کشور به‌منظور رسیدگی به اتهامات سیاسی، امنیتی و اقتصادی از این اقدام خودداری می‌کند.

ادامه مطلب...



  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 11/11/89 و ساعت 5:16 عصر | نظرات دیگران()

    اصحاب رسانه می‌توانند گواهی بدهند که همواره از طریق روابط عمومی مجمع تشخیص مصلحت نظام، از اخبار مجلس خبرگان رهبری مطلع‌ شده و حتی بعد از اتمام نیز، محتوای جلسه را از روابط عمومی این مجمع دریافت می‌کنند.



    با اندکی تاملی درباره مقدمه بالا، می‌توان نوشت تنها علت این داستان، ریاست همزمان آقای هاشمی بر مجمع و مجلس خبرگان رهبری است و با توجه به اینکه مجمع تشخیص مصلحت با مجلس خبرگان تفاوت ماهوی دارد باید این سؤال را مطرح کرد که آیا مجلس خبرگان، نهادی سیاسی است که براحتی سخنان نمایندگان مجلس خبرگان از سوی اعضای مجمع سانسور و به رسانه‌ها منتقل می‌شود.


    گرچه می‌توان سانسور اخبار مجمع تشخیص مصلحت را به نوعی توجیه کرد اما نمی‌توان پذیرفت که سخنرانی فقها در مجلس خبرگان، از فیلتر مجمع تشخیص مصلحت نظام بگذرد. به این خبر توجه کنید- در آخرین جلسه رسمی مجلس خبرگان، "یکی از اعضا طی سخنانی از یکی دیگر از فقها تقاضا می‌کند که ریاست مجلس خبرگان را بپذیرید- چه کسانی در مقابل سانسور این خبر باید پاسخگو باشند؟.
    آیا مصلحت نیست، آقای هاشمی پاسخ بدهند که چرا جلسات هیئت رئیسه مجلس خبرگان در مجمع تشخیص مصلحت نظام برگزار می‌شود؟، چرا روابط عمومی مجمع خبر اجلاس مجلس خبرگان را به رسانه‌ها می‌دهد، چرا و چراهای دیگر..
    وقتی این سؤال‌ها را با یکی از اعضای برجسته مجلس خبرگان رهبری در میان گذاشتم، ایشان گفتند"  مجلس خبرگان رهبری، نهاد فقهاست نه محل کسب و کار سیاسی؛ کسی باید بر این نهاد ریاست کند که لحاظ فقهی در صدر و مورد تائید فقها باشد نه اینکه به دنبال بهره‌برداری سیاسی از مجلس خبرگان باشد؛ البته ایشان این را هم گفت که مجلس خبرگان محل نظارت بر رهبری نیست چرا که اگر رهبری صلاحیت دارند که دارند، پس نیازی به نظارت نیست.
    حال با این توصیف، باید گفت بهتر است آقای هاشمی رفسنجانی پیش از آنکه فقهای مجلس خبرگان از وی خداحافطی نکرده اند، با صندلی نهاد فقهی جهان اسلام وداع و بر صندلی رنگین مجمع تشخیص تکیه بزند تا بتوان این گفته مورخان انقلاب را که "مشکل هاشمی غرور و حب مقام او بود" را به نوعی توجیه کرد.


    ادامه مطلب...



  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط احسان در دوشنبه 11/11/89 و ساعت 5:16 عصر | نظرات دیگران()
     


    دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود


     اما دیگری ماهیگیری 



    نمیدانست. هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف یخی که در کنار


     دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ


    آنرا به دریا پرتاب می کرد .



    ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود .


    لذا پس از مدتی از او پرسید :



    - چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟



    مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !



    گاهی ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و


    فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم . چون ایمانمان کم


    است .



    ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم ، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما


     نیز ، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم



     .



    خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد .



    این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .



    هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست .



  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 11/8/89 و ساعت 5:56 عصر | نظرات دیگران()
     

    دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند.
    این خانواده رفتار نا مناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند. بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کار را کرده، پاسخ داد(( همه امور بدان گونه که می نمایند، نیستند!))

    شب بعد این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نوازرفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
    صبح روز بعد فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند، گاو آنها که تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.


    فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید: چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟
    خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد!


    فرشته پیر پاسخ داد: وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بددل بودند، شکاف را بستم و طلا ها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم!


    همه امور به دان گونه که نشان می دهند، نیستند و ما گاهی اوقات خیلی دیر به این نکته پی می بریم.


    پس به گوش باشید شاید کسی که زنگ در خانه تو را می زند فرشته ای باشد و یا نگاه و لبخندی که تو بی تفاوت از کنارش می گذری، آنها باشند که به دیدار اعمال تو آمده اند!



  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 11/8/89 و ساعت 5:56 عصر | نظرات دیگران()
     

    بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد.


    پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.


    آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.


    جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.


    ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)


    با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
    - بهلول، چه می سازی؟


    بهلول با لحنی جدی گفت:


    - بهشت می سازم.


    همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:


    - آن را می فروشی؟!


    بهلول گفت:


    - می فروشم.


    - قیمت آن چند دینار است؟


    - صد دینار.


    زبیده خاتون گفت:


    - من آن را می خرم.


    بهلول صد دینار را گرفت و گفت:


    - این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.


    زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.


    بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.


    زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:


    - این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.


    وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.


    صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:


    - یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.


    بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:


    - به تو نمی فروشم.


    هارون گفت:


    - اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.


    بهلول گفت:


    - اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.


    هارون ناراحت شد و پرسید:


    - چرا؟


    بهلول گفت:


    - زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم



  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 11/8/89 و ساعت 5:56 عصر | نظرات دیگران()
     ...
     

    همیشه یک ذره حقیقت پشت هر "فقط یه شوخی بود"

    کمی کنجکاوی پشت "همینطوری پرسیدم"

    قدری احساسات پشت "به من چه اصلا"

    مقداری خرد پشت "چه بدونم"

    و اندکی درد پشت "اشکال نداره"

    نهفته است!!!!!


  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 11/8/89 و ساعت 5:56 عصر | نظرات دیگران()
    دو روز مانده به پایان جهان،
    تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز
    خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای
    بیش‌تری از خدا بگیرد.


    داد زد و بد
    و بیراه گفت! (فرشته سکوت کرد)


    آسمان و زمین را به هم ریخت! (فرشته سکوت کرد)


    جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت! (فرشته سکوت کرد)


    به پرو پای فرشته پیچید! (فرشته سکوت کرد)


    کفر گفت و سجاده دور انداخت! (باز هم فرشته سکوت کرد)


    دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد ! ( این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:)


    بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی! تنها یک روز دیگر باقی است. بیا و لااقل
    این یک روز را زندگی کن!


    لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کاری می‌توان کرد…؟


    فرشته گفت: آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و
    آن که امروزش را درنیابد، هزار سال هم به کارش نمی‌آید و آنگاه سهم یک روز زندگی را
    در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن!


    او مات و مبهوت
    به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می‌درخشید. اما می‌ترسید حرکت کند! می‌ترسید
    راه برود! نکند قطره‌ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد، بعد با خود
    گفت: وقتی فردایی ندارم، نگاه داشتن این زندگی جه
    فایده ای
    دارد؟ بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.


    آن وقت شروع به دویدن
    کرد. زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و بویید و چنان به وجد آمد که دید
    می‌تواند تا ته دنیا بدود، می‌تواند پا روی خورشید بگذارد و می‌تواند…


    او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی ‌را به دست نیاورد،
    اما… اما در همان یک روز روی چمن‌ها خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد، سرش را بالا
    گرفت و ابرها را دید و به آن‌هایی که نمی‌شناختنش سلام کرد و برای آن‌ها که دوستش
    نداشتند از ته دل دعا کرد.
    او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و
    عبور کرد و تمام شد!
    او همان یک روز زندگی کرد، اما
    فرشته‌ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که
    هزار سال زیسته بود . . .



  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 11/8/89 و ساعت 5:56 عصر | نظرات دیگران()
     

    این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.
    این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.

    این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد.
    هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.

    دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
    میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
    خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
    ***
    میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

    اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
    او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
    **
    خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
    و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
    سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
    آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
    ***
    سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
    میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
    میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است


  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 11/8/89 و ساعت 5:56 عصر | نظرات دیگران()

    استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن.


    سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد.
    سنگریزه ها با تکان استاد وارد فضاهای خالی بین توپ های گلف شدند و استاد مجددا پرسید که آیا شیشه پر شده است یا نه؟ دانشجویان پذیرفتند که شیشه پر شده است.


    این بار استاد بسته ای از شن را برداشت و در شیشه ریخت و شن تمام فضای های خالی را پر کرد. استاد بار دیگر پرسید که آیا باز شیشه پر شده است؟ دانشجویان به اتفاق گفتند: بله!
    استاد این بار دو ظرف از شکلات را به حالت مایع در آورد و شروع کرد به ریختن در همان شیشه به طوری که کاملا فضاهای بین دانه های شن نیز پر شود. در این حالت دانشجویان شروع کردند به خندیدن.


    وقتی خندیدن دانشجویان تمام شد استاد گفت: “حالا”، ” می خواهم بدانید که این شیشه نمادی از زندگی شماست. توپ های گلف موارد مهم زندگی شما هستند مانند: خانواده، همسر، سلامتی و دوستان و امیالتان است. چیز هایی که اگر سایر موارد حذف شوند زندگی تان چیزی کم نخواهد داشت. سنگریزه ها در واقع چیز های مهم دیگری هستند مانند شغل، منزل و اتومبیل شما. شن ها هم همان وسایل و ابزار کوچکی هستند که در زندگی تان از آنها استفاه می کنید…


    و این طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شیشه بریزید در این صورت جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف وجود نخواهد داشت. و این حقیقتی است که در زندگی شما هم اتفاق می افتد. اگر تمام وقت و انرژِی خود را بر روی مسائل کوچک بگذارید در این صورت هیچگاه جایی برای مسائل مهم تر نخواهید داشت. به چیز های مهمی که به شاد بودن شما کمک می کنند توجه کنید.در ابتدا به توپ های گلف توجه کنید که مهم ترین مسئله هستند. اولویت ها را در نظر آورید و باقی همه شن هستند و بی اهمیت.
    دانشجویی دستش را بلند کرد و پرسید: پس شکلات نماد چیست؟
    استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که این سئوال را پرسیدی! و گفت: نقش شکلات فقط این است که نشان دهد مهم نیست که چه مقدار زندگی شما کامل به نظر می رسد مهم این است که همیشه جایی برای شیرینی وجود دارد



  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 11/8/89 و ساعت 5:56 عصر | نظرات دیگران()

     


    ارسال‌کننده : Elena.G در : 24/7/1389 1:36 عصر

    شاید بخاطر داشته باشید که حدود 1سال پیش مطلبی با عنوان نتیجه جفت‌گیری اسب و گورخر در قسمت سرگرمی قرار دادیم، این بار با حیوانی عجیب‌تر آشنا می‌شوید که از خانواده زرافه است اما شباهت به گورخر دارد!!
     


    okapis نام حیوانی است که فقط در جنگل‌های کنگو یافت می‌شود و حدود 20هزار مورد از این نوع حیوانات گزارش شده است!







  • کلمات کلیدی :
  •  نوشته شده توسط احسان در سه شنبه 11/8/89 و ساعت 5:56 عصر | نظرات دیگران()
       1   2   3   4   5   >>   >
     لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    تأیید "تکیه گاه فتنه بودن هاشمی"/
    "مجمع تشخیص" اخبار "مجلس خبرگان" را سانسور می کند
    دو مرد
    دو فرشته
    بهلول
    ...
    پایان زندگی
    عرفان نظراهاری
    نمایی از زندگی
    حیوانی عجیب، نتیجه جفت گیری زرافه و گورخر!! (+عکس)
    با انتقاد از تکرار و بزرگنمایی واژه فرارمغزها از سوی برخیها
    *قیمت حاملهای انرژی، حمل و نقل و نان نهایی شد*
    خط قرمزی در کرسی های آزاد اندیشی وجود ندارد
    بهره برداری از ستاد اطلاع رسانی مربوط به سوخت
    افشاگری گنجی درباره پشتپرده نامه جعلی لاریجانی
    [همه عناوین(2171)][عناوین آرشیوشده]

    بالا

    طراح قالب: رضا امین زاده** پارسی بلاگ پیشرفته ترین سیستم مدیریت وبلاگ

    بالا

    اوکسین ادز معتبرترین و بزرگترین سیستم کسب درآمد وبمسترها